نظرتون در مورد قالب وبلاگم چیه؟!
این بهتره یا قبلی؟![]()
![]()
یه مدت پیش اولین حقوقم رو گرفتم.
البته پولش خیلی واسم مهم نیست.![]()
همین که کار می کنم و سرم گرم هست وتوی خونه نیستم خودش خیلیه.
ولی گرفتن اولین حقوق کاری خیلی شیرینه.
واسه من که اینطور بود دیگه
شمارو نمی دونم.
فکر می کنید چقدر حقوق گرفتم؟
حدس بزنید.بگید به نظرتون چقدر گیرم اومد!؟
الان بهتون نمی گم که چقدر گیرم اومده.فعلآ حدس بزنید تا بعد بهتون بگم.
(بهتره بگم فعلآ تو خماریش بمونین.)![]()
![]()
يك دوست معمولي هيچگاه نمي تواند گريه تو را ببيند.
يك دوست واقعي شانه هايش از گريه هاي تو تر مي شود.
يك دوست معمولي يك جعبه شكلات براي مهماني تو مي آورد.
يك دوست واقعي زودتر به كمك تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز كردن مي ماند.
يك دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت مي شود.
يك دوست واقعي مي پرسد چرا نتونستي زودتر تماس بگيري؟
يك دوست معمولي دوست دارد به مشكلات تو گوش دهد.
يك دوست واقعي سعي در حل آنها مي كند.
يك دوست معمولي مانند يك مهمان عمل مي كند و منتظر مي شود از او پذيرايي شود .
يك دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي مي كند.
يك دوست معمولي مي پندارد كه دوستي شما بعد از يك مرافعه تمام مي شود.
يك دوست واقعي مي داند كه بعد از يك مرافعه دوستي شما محكم تر مي شود.
يك دوست واقعي كسي است كه وقتي همه تو را ترك كردند با تو مي ماند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.نيمه هاي شب هولمز بيدارشد و آسمان را نگريست.بعد واتسون را بيدارکردو گفت:نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو جه ميبيني؟واتسون گفت :ميليونها ستاره ميبينم .هولمز گفت چه نتيجه ميگيري؟واتسون گفت :از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر دراين دنيا حقيريم.از لحاظ ستاره شناسي نتيجه ميگيرم که زهره دربرج مشتري است ,پس بايد اوايل تابستان باشد.از لحاظ فيزيکي ,نتيجه ميگيرم که مريخ در محاذات قطب است,پس ساعت بايد حدود 3 نصف شب باشد.... شرلوک هولمز قدري فکر کرد وگفت :واتسون تو احمقي بيش نيستي.نتيجه اول و مهمي که بايد بگيري اينست که:چادر مارا دزديده و برده اند
![]()
![]()
![]()
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
« با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند »
![]()
![]()
هفته قبل،هفته خوبی واسم نبود؛چون بابابزرگم فوت کرد.
الان هم نمی دونم چی بگم.حرفم نمیاد.![]()
واستون چندتا Wallpaper و یه Screen Saver و داستان می ذارم.
تا بعد.![]()
![]()
