تبليغاتX
B@by G!rl
                                   

                                            اینجا رو کلیک کن تا بفهمی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 23:14  توسط خانم کوشولو  | 

 

                اینم عکسی که نازنین جون ازم خواسته بود.

            Enrique        Enrique

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 2:15  توسط خانم کوشولو  | 

 

            من جمعه ۱۲ اسفند دارم میرم سعادت شهر.

           تا قبل از عید نمیام. ولی من که نیستم سر بزنیدا.

          اگه اونجا کافی نت گیر آوردم آپ می کنم.

          واسم دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 1:0  توسط خانم کوشولو  | 

 

                                                        کلیک کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 23:46  توسط خانم کوشولو  | 

 ناباوری

           

سه شنبه وقتی که توی اخبار اعلام کرد که نتایج کاردانی رو توی سایت سازمان سنجش

اعلام می کنن،دیگه آروم و قرار نداشتم؛آخه خیلی انتظار کشیده بودم.بعد از ظهر رفتم توی سایت دیدم که فقط

اسامی مقطع کاردانی به کارشناسی رو اعلام کردن و خبری از اسامی ما نیست.

دیگه داشتم دیوونه می شدم.ناامید شدم چون دوباره باید انتظار می کشیدم.بماند که چیا کشیدم.

اونشب بی خوابی زده بود به سرم؛منم بلند شدم کامپیوتر رو روشن کردم و وصل شدم به اینترنت.

گفتم بذار یه نگاه به سایت بندازم،که یه دفعه دیدم زده:"اعلام اسامی پذیرفته شدگان مقطع کاردانی".

قلبم شروع کرد به تند تند زدن.مشخصاتم رو وارد کردم و کلید اینتر رو زدم.

اون چیزی رو که می دیدم باورم نمی شد.قلبم داشت می ایستاد.نفسم بالا نمی یومد.دیدم که قبول شدم.

اونم یکی از شهرهای نزدیک شیراز(سعادت شهر).خواستم جیغ بکشم اما صدام تو گلو خفه شد.

جیغم در نمی یومد.همون بهتر که در نیومد چون ساعت:2:30 نصف شب بود.اگه جیغ کشیده بودم

مامان و مامان بزرگ سکته می کردن،بعد من قبولی دانشگاه کوفتم می شد.

تا صبح باورم نمی شد اون چیزی رو که توی سایت دیدم درست باشه.تا اونجایی که هیچی به مامان نگفتم و

منتظر شدم تا اسامی رو توی روزنامه اعلام کنن.

به مامان گفتم:اگه قبول بشم چیکار می کنی؟

مامان گفت:هر چی که خدا بخواد.اگه قبول شدی که خدارو شکر؛نشدی هم که خیریتی توش بوده.

گفتم:مامان من قبول شدم. گفت:شوخی نکن. گفتم:جدی می گم.

مامان اولش بغلم کرد؛اما بعد مامان بزرگم گفت بابا داره شوخی می کنه.مامان گفت:منو سر کارگذاشتی.

خندیدم.مامان رفت توی آشپزخونه؛که من جیغ کشیدم گفتم دانشگاه قبول شدم.مامان فکر کرد دارم شوخی می کنم

(شده بودم مثه چوپان دروغگو).

من داشتم همینطور جیغ می کشیدم و حرفمو تکرار می کردم که مامان اومد، از کارم مرده بود از خنده.

گفتش:دانشگاه که قبول نشدی هیچ دیوونه هم شدی.

دیگه نتونستم طاقت بیارم

گفتم مامان بیا بریم توی سایت ببینیم قبول شدم یا نه.با هم دیگه نشستیم پشت کامپیوتر.

مامان هم دید که من قبول شدم؛سفت منو گرفته بود توی بغلش و بوسم می کرد.

این قشنگ ترین ناباوری زندگیم تا الان هست. طوری که تاریخ و ساعتش رو یادداشت کردم.

سه شنبه 84/11/2 ساعت 2:30 نصف شب

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:6  توسط خانم کوشولو  | 

 

        

ّflower    Pink

Eye   Dog

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 2:50  توسط خانم کوشولو  | 

        Eye

           یاسی جون اینم از عکسی که خواسته بودی.

         عکسارو واست گذاشتم توی فایل زیپ که می تونی از پایین دانلودش کنی.

               دانلود فایل عکس

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 2:37  توسط خانم کوشولو  | 

 

                    بیکار نشین     بشین پشه بکش.

                                 اینجارو کلیک کن

 

                 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 1:57  توسط خانم کوشولو  | 

 

         هر چی دوست داری روی این

          تابلو بنویس.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 18:1  توسط خانم کوشولو  | 

 

Cursors