+
نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 10:55 توسط خانم کوشولو
|

+
نوشته شده در شنبه 26 فروردین1385ساعت 18:49 توسط خانم کوشولو
|

شب چهارشنبه سوري بود،يکي از بچه ها با خودش سيگارت آورده بود؛
بچه ها تصميم گرفتن که توي خيابون سيگارت بندازن.
اين شد که پنجره خوابگاه رو باز کردن و يه سيگارت از پنجره انداختن بيرون.
من هم داشتم چراغ اتاق رو تند تند خاموش روشن مي کردم.(رقص نور)
و 9 نفر هم وسط
مي رقصيدن.که يه دفعه زنگ خوابگاه رو زدن.چون ساعت از 7 گذشته بود مسئول خوابگاه رفت دم درب تا ببينه کيه؟!
چشمتون روز بد نبينه؛ديديم که گشت نيروي انتظاميه و داره داد و هوار ميکشه که :بچه ها ترقه انداختن و
از مسئول خوابگاه خواست که يکي از افراد اتاق ما بره پائين؛مسئول خوابگاه با عصبانيت اومد بالا و گفت
که يکي از بچه ها بره پائين.يکي از دوستام چادر سرش کرد و رفت پائين.ديديم هنوز نرفته برگشت بالا؛
گفتيم چي شد،گفتش همين که اون مأموره منو ديد گفت:گمشو برو بالا.
اون مأموري که اومد درب خوابگاه حسابي داد و بيداد کرد و گفتش که اينجا خوابگاه نيست و...ودر آخر گفتش که:
ديگه ما حق اعتراض کردن به موتورسوارهاي مزاحم رو نداريم و رفت.
مسئول خوابگاه با عصبانيت اومد بالا و گفت که شما ترقه انداختين؟
ما هم انکار کرديم وگفتيم که کار ما نبوده(چون از زماني که ما ترقه انداخته بوديم و گشت اومد درب خوابگاه 15-20 دقيقه مي گذشت).
مسئول خوابگاه جريان رو گزارش داد و گفتش که مأمور نيروي انتظامي چه جوري باهاش صحبت کرده
و چه چيزايي گفته.
اونها هم گفتن در صورتيکه ما ترقه انداخته باشيم حق اينگونه صحبت کردن رو نداشتن.واز ما خواستن که
فردا بريم دانشگاه و يک شکايت نامه تنظيم کنيم.
+
نوشته شده در شنبه 12 فروردین1385ساعت 2:25 توسط خانم کوشولو
|

+
نوشته شده در شنبه 12 فروردین1385ساعت 1:33 توسط خانم کوشولو
|

+
نوشته شده در شنبه 12 فروردین1385ساعت 0:59 توسط خانم کوشولو
|

اینم از آهنگ جدید Black Cats به اسم جون خودت.
حتمآدانلودش کنین قشنگه.
آهنگ جون خودت
+
نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 7:3 توسط خانم کوشولو
|

سلام به همگي
اميدوارم که سال نو بهتون خوش گذشته باشه.تا الآن که به من خوش نگذشته .دلم مي خواد هر چي زودتر تعطيلات تموم بشه و برگردم سعادت شهر.
خيلي دلم واسه دانشگاه و دوستام تنگ شده. توي اون 2هفته که اونجا بودم خيلي به اونجا عادت کردم طوري که ديگه دلم نمي خواست برگردم شيراز.
اون 2هفته خيلي اتفاقها واسم افتاد،فقط همينو بگم که نزديک بود به حراست کشيده بشيم.
اگه وقت کردم واستون مي گم که چه اتفاقي افتاد
اميدوارم که سال خوبي داشته باشيد واسه منم دعا کنيد.
تا بعد.
+
نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 6:8 توسط خانم کوشولو
|

+
نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 4:17 توسط خانم کوشولو
|
