پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم.
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد
![]()
اینم از آهنگ جدید شهرام ک بنام تمومه(Game Over) .
حتماْ دانلودش کنید خیلی قشنگه.![]()
دانلود آهنگ کیفیت ۱۲۸
نظر یادتون نره.![]()
![]()
![]()
![]()
سلام مي خوام واستون جريان آتيش گرفتن اتاقمون رو بگم.
شب بود.مي خواستيم بخوابيم که دوستم ازم خواست که هدفنم رو بهش بدم تا با واکمن آهنگ گوش بده.يکي از بچه ها با خودش سيم رابط آورده بود.
سيم رابطو زد توي پريز و از اونجايي که تختامون 2 طبقه ست و دوست من بالا مي خوابه سيم رابطو برد توي تختشو به واکمن وصل کرد.
من داشت خوابم مي برد که با صداي "واي" دوستم به خودم اومدم.برگشتم ببينم چي شده که ديدم اتاق از آتيش روشن شده و يه سرش به تخت دوستمه و سر ديگش هم پريز برق. سيم رابط آتيش گرفته بود.
بقيه بچه هاي اتاقمونم بيدار شدن.هممون از اتاق رفتيم بيرون و باصداي يکي از دوستام بود که مسئول خوابگاه و بقيه بچه ها هم بيدار شدن.
منو دوستام دستامون روي گوشامون بود و هر لحظه منتظر صداي انفجار بوديم. مسئول خوابگاه رفت توي اتاق و با پتو سيم رابط رو از پريز کشيد بيرون.دود کل اتاق رو برداشته بود طوريکه نمي شد نفس بکشي.
موکت سوخته بود و از سيم رابط فقط يه دوشاخه مونده بود.توي خوابگاه هياهويي بود.دوستم سنگ کوپ کرده بود.مات و مبهوت مونده بود.
اگه مسئول خوابگاه سيم رو از پريز نکشيده بود کل خوابگاه روي هوا بود.واقعآ خيلي اتفاق بدي بود.من که باورم نمي شدو توي ناباوري بودم.دوستم توي بغل من بود و شوکه شده بود.
مي گفت: من الان نبايد زنده باشم.واقعآ راست مي گفت.خدا خيلي بهش رحم کرد.
مي گفت:يه دفعه زير پتوم گرمِ گرم شد و بوي سوختگي ميومد.پتو رو زدم کنار ديدم سيم آتيش گرفته اونو از توي واکمن در آوردمو روي زمين پرت کردم.
واقعآ خيلي شانس آورده بود که برق نگرفته بودش.
همهمه اي توي خوابگاه بود. هر کدوم از بچه ها يه چيزي مي گفتن. مسئول همه رو آروم کرد و گفت که ديگه تموم شد و ديگه بريد بخوابيد. ولي من هنوز توي ناباوري بودم.خلاصه بچه ها به اتاقاشون رفتن.
توي اتاق نشسته بوديم ؛ من توي تختم بودم و دوستم کنارم بود.همينطور که نشسته بوديم و حرف مي زديم به دوستم گفتم يه حس بدي دارم.گفت چه حسي؟!
گفتم نمي دونم يه حس خيلي بدي دارم.شايد باور نکنيد همون موقع پريز برق جرقه زد.
اينبار نفهميديم چطوري از توي اتاق فرار کنيم.بالاخره از اتاق رفتيم بيرون و مسئول خوابگاه رو خبر کرديم.من يکي که ديگه جرأت نداشتم پا توي اون اتاق بذارم.حتي جرأت نداشتم از کنارش رد بشم.يه صداهايي ميومد؛
انگار از توي ديوار بود. از مسئول خواستيم که بريم توي حياط.همگي رفتيم توي حياط.شب خيلي سردي بود.همه منتظر بوديم که خوابگاه منفجر بشه.
مسئولمون زنگ زد اداره برق و خواست که يه نفرو واسه بررسي بفرستن.بعد از چند دقيقه اومد.وقتي سيم رابط رو ديد ماتش برد و گفت:
خدا به همتون رحم کرده.شانس آوردين وگرنه به خاطر اين جريان مي رفتين روي شبکه خبر.
پريز رو نگاه کرد و گفت که چيزي نيست و اشکال از سيم بوده و ديگه مشکلي نيست ، بقيه بچه ها هم مي تونن بيان توي خوابگاه.
موقعي که بچه ها مي خواستن بيان توي خوابگاه پاي يکي از بچه ها به گوشه پله گير مي کنه.طوريکه انگشت پاش داشت قطع مي شد.مسئول بردش بيمارستان و در خوابگاه رو قفل کرد.
همه رفتن توي اتاقاشون که باز يه صدايي شنيديم.باز دوباره همه از اتاقاشون اومدن بيرون.ولي حالا ديگه مسئولي نبود.همه ترسيده بوديم.در خوابگاه هم قفل بود.
صداي انفجار بود. يکي از پنجره ها رو باز کرديم ، ديديم يکي از مغازه ها داره توي آتيش مي سوزه و هيچکس نيست.
يکي از بچه ها زنگ زد آتش نشاني.شعله هاي توي مغازه بالا کشيده بود. صداي ترکيدن مي يومد، يکي بعد از ديگري.
تا ماشين آتش نشاني اومد مغازه حسابي سوخته بود.
ديگه تا صبح چيزي نمونده بود.سوختن اون مغازه هم تموم شد.نمي دونستيم اينبار مي تونيم بخوابيم يا نه؟! نمي دونستيم اين شب بالاخره تموم مي شه يا نه؟!
واقعاً تا مرگ فاصله اي نداشتيم.با جرأت مي تونم بگم که معجزه بود.معجزه بود که هيچکس چيزيش نشد.دوستم هنوز شوکه بود که چرا نمرده! به قول يکي از دوستام:
خدا مي خواست ثابت کنه که خيلي راحت مي تونه جونمون رو بگيره.
خيلي راحت تر از اون چيزي که فکرش رو مي کنيد.
اينم از جريان آتيش گرفتن اتاقمون.هيچ وقت اين جريانو يادم نميره.
اون شب مي تونست شب مرگ منو دوستام باشه.
شايد اون شب يه شب نحس و کذايي واسه دوستام باشه ولي من با يه ديد ديگه بهش نگاه مي کنم.
اون شب ، شب معجزه بود ؛ شب فرصتي دوباره.
تا بعد.![]()
![]()
اون منو داداشي صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نميکرد. اخر کلاس پيش من اومد و جزوه ي جلسه ي پيش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشي و گونه منو بوسيد
ميخوام بهش بگم ،مي خوام که بدونه ،من نمي خوام فقط داداشي باشم. من عاشقم . اما ........ من خيلي خجالتي هستم......... علتشو نميدونم
تلفن زنگ زد ، خودش بود،گريه مي کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينکارو کردم.وقتي کنارش روي کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشماي معصومش بود . ارزو مي کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسيد.
مي خوام بهش بگم، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم. من عاشقشم. اما ....... من خيلي خجالتي هستم.......... علتشو نميدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پيشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمي خواد با من بياد. من با کسي قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگر زماني هيچکدومون براي مراسم پاتنر قرار نداشتيم با هم باشيم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتيم . جشن به پايان رسيد من پشت سر اون، کنار در خروجي ،ايستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيباش و اون چشماي همچون کريستالش بود. ارزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نميکرد و من اينو مي دونستم به من گفت: متشکرم . شب خيلي خوبي بود و گونه منو بوسيد .
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقم . اما ........ من خيلي خجالتي هستم ....... علتشو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يه هفته ، يک سال ......... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره .
مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهي نميکرد و من اين رو مي دونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در اغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترين داداشي دنيا هستي . متشکرم و گونه منو بوسيد.
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتي هستم .......علتشو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد . با مرد ديگه اي ازدواج کرد . من مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو مي دونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره بيرون رو به من کرد و گفت: تو اومدي؟ متشکرم.
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام که فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما ....... من خيلي خجالتي هستم .......علتشو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يک نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته بود و اين چيزي هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. ارزو مي کردم که عشقش براي من باشه . اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم . من مي خواستم بهش بگم، مي خواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من داداشي باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتي ام ........ نميدونم چرا ........... هميشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .
اي کاش اين کارو مي کردم اي کاش بهش مي گفتم که چقدر دوستش دارم
با خودم فکر مي کردم و گريه مي کردم .
<< اگه هم ديگرو دوست داريد به هم بگيد . خجالت نکشيد عشق رو از هم دريغ نکنيد . خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد ، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه >>
![]()
اینم از کتاب شعر یکی از دوستان آقای پدرام مجیدی واسه دانلود که شامل ۳۱ شعر هست.
User:pedygz
Password: gzgzgz
نظر فراموش نشه.
تا بعد.
![]()
فکر می کنم این بهتر باشه.![]()
شماهم نظر بدید بگید خوبه یا نه.![]()
![]()
می بینید که قالب وبلاگم رو عوض کردم.![]()
حتماً نظرتون رو بگید.بگید خوبه یا نه![]()
ولی میشه گفت موقته.![]()
نظر یادتون نره.![]()
![]()
![]()
1- نام گلهای زیبا را بر روی شما می گذارند.
2-
3-تمام شاعران در وصف شما هزاران شعر گفته و شما را ستوده اند.
4-
5-
6-
7-
8-
9-
10-
11-
12-بهشت زیر پای شماست.
![]()
1- مردان خوب، زشت هستند.
2- مردان خوش قيافه، خوب نيستند.
3- مردان خوب و خوش قيافه به جنس موافق تمايل دارند.
4- مردان خوب، خوش قيافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند.
5- مرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي خوبند، پولدار نيستند.
6- مـرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي پولدار و خوبند، تصور مي كنـنـد مـا بـه دنبال مال آنها هستيم.
7- مردان خوش قيافه و بي پول، بدنبال پول ما هستند.
8- مردان خـوش قـيافه، كه آنچنان خوب نيستند و تا حدي به جنس مخالف علاقمندند، تصور نميكنند كه ما به اندازه كافي زيبا هستيم.
9- مرداني كه تصور مي كـنـنـد مـا زيـبـا هستـيم، به جنس مخالف علاقمندند، تا حدي خوش قيافه و پولدار هستند، آدمهايي ترسو و بزدل ميباشند.
10- مرداني كه تا حدي خوش قيافه هستند، تاحـدي خـوب هستند، مقداري پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتي هسـتند، و هرگز اولين قدم را برنمي دارند ( براي آشنايي پيش قدم نمي شوند).
11- مرداني كه هرگز قدم اول را برنميرارند، زماني كه ما پيشقدم مي شـويم، اتوماتيك وار علاقه را در ما از بين ميبرند.
![]()
